هم سفر

پرسيدم: چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم اين نيست که قشنگ باشي ، قشنگ اين است که مهم باشي! حتي براي يک نفر

مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کني كوچك باش و عاشق.. كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسي

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

نلسون ماندلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 21:25  توسط رزا   | 

شیطان جنس كهنه می فروشد

 

شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.

 

حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."

 

یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آن‌ها توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.

 

شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.
 


 

با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می كنند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 19:38  توسط رزا   | 

شیطان

دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.

می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:51  توسط رزا   | 

چگونه شاد بمانيم

 

 شادي خود را به هيچ چيز و هيچ کس وابسته نکن تا هميشه از آن برخوردار باشي.

 

   انتظار نداشته باش، هميشه آن چه در اطرافت اتفاق مي افتد مطابق ميل و خواسته‌ات باشد.

 

    هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير.

 

   از سختي ها و مشکلات زندگي استقبال کن و با غلبه بر آنها به خود پاداش بده.

 

   اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيه‌ات را خراب کند.

 

    با بحث‌هاي بي نتيجه انرژي خود را هدر نده.

 

    با خود مهربان باش تا بذرافشان محبت و مهرباني باشي.

 

   زندگي خود را هدفمند کن و براي رسيدن به اهدافت تلاش کن.

 

   چيزهايي را که دوست داري به ديگران ببخش.

 

   قلبت را از نفرت خالي کن تا خوشبختي در آن لانه کند.

 

    با ديگران طوري رفتار کن که دوست داري با خودت رفتار شود.

 

  " به هيچ کس اميد نداشته باش جز به ذات يگانه خودش. "

 

    براي اينکه شاد باشي، ابتدا ياد بگير شادي آفرين باشي.

 

   به ديگران کمک کن آنچه را ميخواهند به دست آورند تا رضايت آنها، شادي واقعي را نثارت کند.

 

    هرگز خودت را با ديگران مقايسه نکن، چرا که تو چيزهايي داري که ديگران در حسرت آن وقت ميگذرانند.

 

و بالاخره اينکه؛ انعطاف پذير باش، نيايش و کرنش معنوي انجام بده و زياد ببخش تا شادي را از عمق وجودت احساس کني.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:33  توسط رزا   | 

زندگی

 

لب زخنده بستن است


گوشه ای درون خود نشستن است


گل به خنده گفت


زندگی شکفتن است


با زبان سبز راز گفتن است

 
گفتگوی غنچه و گل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد


تو چه فکر می کنی

 
کدام یک درست گفته اند

 
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است


هر چه باشد اوگل است


گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:49  توسط رزا   | 

دست نوشته هاي دكتر علي شريعتي

 

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با
    كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي
    ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست
    داشتن كسي كه لايق دوست داشتن
    نيست اسراف محبت است
************ ********* ******
دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند،
    عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند
************ ********* ******
اما چه رنجي است لذت ها را تنها
    بردن و چه زشت است زيبايي ها را
    تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده
    اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت
    تنها بودن سخت تر از كوير است
************ ********* ******
اكنون تو با مرگ رفته اي و من
    اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم
    كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر
    ميشوم . اين زندگي من است
************ ********* ******
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را
    بستند.وقتی خواستم ستایش کنم،
    گفتند خرافات است.وقتی خواستم
    عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی
    خواستم گریستن، گفتند دروغ
    است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند
    دیوانه است.دنیا را نگه دارید،
    میخواهم پیاده شوم
************ ********* ******
اگر قادر نيستي خود را بالا  ببري
   همانند سيب باش تا با افتادنت
   انديشه‌اي را بالا ببري
************ ********* ******
به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ   و عشق.
آدم با غرور مي تازد،
با دروغ  مي بازد و
با عشق مي ميرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:49  توسط رزا   | 

به سراغ من اگر می آیید،

 

پشت هیچستانم

 

پشت هیچستان جایی است.

 

پشت هیچستان رگ های هوا،پر قاصدهایی است

 

که خبر می آرند،از گل واشده ی دورترین بوته خاک.

 

روی شن ها هم،نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که

صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند.

 

پشت هیچستان ،جترخواهش باز است:

 

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

 

زنگ باران به صدا می آید.

 

آدم اینجا تنهاست

 

و در این تنهایی،سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

 

به سراغ من اگر می آیید،

 

نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد

 

چینی نازک تنهایی من.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 20:12  توسط رزا   | 

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،

 

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی،

 

مرد گاری چی در حسرت مرگ.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 12:17  توسط رزا   | 

دو دانشمند

در شهر قدیمی اندیشه ها دو دانشمند زندگی می کردند که دانش یکدیگر را
 
ناچیزمیدانستند
 
 
اولی کافر بود و دیگری مومن .یک بار آن دو در میدان شهر گرد هم آمدند تا در برابر پیروانشان
 
 
درباره ی وجود خدا مجادله کنند و پس از چند ساعت بحث و گفتگو هر یک به
 
راه خود رفته ومجلس را ترک کردند.
 

 

در همان شب، دانشمند کافربه سوی معبد رفت و در برابر قربانگاه دو زانو نشست و برای

اشتباهات گذشته ی خود از خدا طلب مغفرت کرد و مومن شد .

 

و در همان ساعت،دانشمند با ایمان کتابهای مقدس خود را به میدان شهر برد

و آنها را سوزاند و از دین رویگردان شد و کافر گشت!  

 

    " جبران خلیل جبران "

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 12:14  توسط رزا   | 

نمیدانم پس از مرگم که آید بر مزار من که بنشیند به سوگ من سیه چشمی

 

 سیه بر تن کند یا نه ولی

 

 سوگند تو را سوگند به جان دلبرد سوگند مرا هم یاد کن آن شب که من در زیر

 

 خاک سرد تنهای تنهایم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:39  توسط رزا   | 

خاک اندامم

  

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد

گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش

و او يکريز و پی در پی دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:25  توسط رزا   | 

وقتی متولد میشی در گوشت اذان می گن...

وقتی هم که می میری برات نماز می خونن...

به راستی زندگی چقدر کوتاه است !!! فاصله ی یک اذان تا یک نماز

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:12  توسط رزا   | 

راز آفرینش زن

 

سالروز تولد آدم نزدیک بود و خداوند سخت در اندیشه ی هدیه ای برای آدم

بود.
یکی از فرشتگان ، شاید میکاییل ، پیش آمد و گفت : او را به گردشی بر فراز

زمین ها و دریا ها ببر.


خداوند گفت کم است. این را خودش بدست می آورد.


فرشته دیگری شاید ، اسرافیل ، گفت : گوهر شب چراغ را به او بده ، شادمان خواهد شد.


خداوند ابرو در هم گشید و گفت هنوز نمیدانید آدم کیست ؟ که چنین چیزی پیشکش می کنید ؟


فرشتگان سکوت کردند. دردانه خداوند روزی دگر یکساله می شد. و آنها نمیدانستند چه ارزشی دارد این روز.


خداوند : گفت خودم می دانم.


سپس فرشتگان را فرمود تا از گوشه گوشه کائنات قطره های پراکنده مهربانی را گرد آورند.


و از لابلای گلبرگ گلهای زمین و بهشت شهد های خوشبو بیاورند.


وسپس آمیزه ای از این همه طراوت شهد و لذت را به باقی مانده گلی زد که  آدم را از آن سرشته بود.


آن روز آدم خوابید ، و وقتی بیدار شد تنها نبود.

 

خداوند زن را آفرید.

روز تولد آدم ، روز تولد

 عشق ، روز تولد تمنا و روز زیبای هم آغوشی و تکامل دردانه (های) خداوند بود.

 


روز تولد آدم ، روز مرگ تنهایی بود. عطر زن در زمین پیچید.


هدیه عروسی این دو ، گوهر شب چراغ بود. که آدم بر فراز خانه اش افراز نمود.


تنها خداوند این تنهایی را فهمیده بود. چون خودش تنها بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:10  توسط رزا   | 

راز آفرینش

 

روزی خداوند انسان را آفرید.

 
اما پیش از آنکه روح خود را در کالبد خاکی بدمد و پروژه را تکمیل کند(!) سخت در

اندیشه فرو رفت.


خدواند از خود پرسید راز آفرینش را باید از این مخلوق خاکی پنهان کنم. اما کجا ؟؟

 


یکی از فرشته ها جلو آمد و گفت : ساده است ، بر بلندای قله ای دوردست بگذار.

 
خدواند گفت: نه ! انسان زمین را در خواهد  نوردید و روزی آن را خواهد یافت.


فرشته دیگری گفت: در ژرفای اقیانوسی دوردست بگذار .


خداوند باز گفت: انسان باهوش است ، زمین را به تسخیر درخواهد آورد. آنجا هم

پیدایش می کند.


سومین فرشته گفت: دورتر خیلی دور تر ، جایی در کهکشان.


خداوند با لبخندی گفت: انسان من همه آسمان را از آن خود خواهد کرد . جایی از او

پنهان نمی ماند.

 

و سپس گفت این راز را جایی خیلی دور ، خیلی نزدیک پنهان می کنم.

 
و آن را در دل آدم پنهان کرد. آنقدر نزدیک که از روز نخستین می شناسیمش و آنقدر

 

دور که هرگز بدان دست نخواهیم یافت.

 

راز آفرینش ، راز سر به مهر عشق است و مهر ورزیدن. خداوند راز خود را بر

 ما

 

گشوده است چشم دل می بیند اما چشم سر نه !

 

به قول شیخ ابو سعید ابوالخیر : سر نشتر عشق بر رگ روح زدند * * * یک

قطره از آن چکید و نامش دل شد.

 

                       

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:55  توسط رزا   | 

                    زندگی زیباست

 

              بال در بال ملائک زدن وآزادیست

 

              زندگی فرصت پرواز و نگاه به صفاست

 

               زندگی فرصت بدگوئی و بدبینی نیست

 

              زندگی صحبت از زردی وبی رنگی نیست

 

                 زندگی اشک نیاز است به درگا ه خدا

 

                  زندگی باور زیباییهاست...

 

                                          

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:51  توسط رزا   | 

ما حادثه اي بي تمر و فاجعه باريم

 
ابريم كه بايد همه ي عمر بباريم

 

 

آيينه ولي يكسره خاكستر و لحو

 
يك واقعه گمشده در پشت غباريم

 


فرزانگي و حوصله تقدير من و توست

 

بايد همه ثانيه ها را بشماريم



شايد شب تشويش عطشكامي خود را

 
تا صبح به آرامش باران برسانيم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:2  توسط رزا   | 

تا که بودیم نبودیم کسی

 

                                کشت ما را غم بی هم نفسی

 

تا که رفتیم همه یار شدند

 

                              خفته ایم و همه بیدار شدند

 

قدرآیینه بدانیم چو هست

 

                                نه در آن وقت که اقبال شکست

 

 

                           

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:49  توسط رزا   | 

زندگی جاده یک طرفه ای است که آخر آن نوشته شده دور زدن ممنوع!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:17  توسط رزا   | 

می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشماتو میبندی؟ یا وقتی گریه کنی چشما
تو میبندی؟ حتی بخوای کسی روببوسی چشماترو می بندی؟ چون قشنگترین چیزهای این
دنیا قابل دیدن نیست
 
 
مرگ از زندگي پرسيد :
" اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟! "
زندگي لبخندي زد و گفت :
" دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داري !! " ...
 
در گفتن عیب کسی شتاب مکن شاید خدایش بخشیده باشد " نهج البلاغه "
 
آنچه نمی دانی نگو و آنچه لازم نیست بر زبان نیاور "نهج البلاغه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:30  توسط رزا   | 

 

از زندگی سهمم فقط این ناتمام است آخر کجا این راه بی پایان تمام است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:7  توسط رزا   | 

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛
ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد
!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:2  توسط رزا   | 

خداوندا

اگر روزي بشر گردي

ز حال ما خبر گردي

پشيمان مي شوي از قصه خلقت

از اين بودن از اين بدعت

خداوندا "

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

چه زجري مي کشد آنکس که انسان است "

و از احساس سرشار است

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:0  توسط رزا   | 

خدا

شیشه عطر بهار لب دیوار شکست و هوا پر شد از عطر خدا همه جا ایت اوست دیدنش اسان است سخت ان است که نبینی او را

 

                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:25  توسط رزا   | 

 بر بالاي در علم نوشته شده است که بايد ايمان داشته باشي

 

          

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:8  توسط رزا   |